خرید بک لینک
در 35 و اندی سالگی کجا ایستادهام؟ خوشحالم؟ راضیام؟ میخندم؟ بنظر راضی هستم، گاهی میخندم و آرامم.آرزوهای بزرگ ندارم؟ چرا. فکر میکردم ندارم اما بعد از علامت سوال فهمیدم که دارم آن هم آرزوهای قشنگی مثل سفر و سفر. قبلا با خودم میگفتم اگر یک عده را دوست ندارم یا حتی ازشان متنفرم لابد باید ناراحت باشم اما الان میگویم مگر میشود همه را دوست داشت. اصلا مگر همه دوست داشتنیاند؟ پس به خاطرش از خودم تائید نمیخواهم. **فقط کاش روزهای قرنطینه کرونایی تمام شود. من سالهایی که دورکار بودم حتی ممکن بود یک هفته از خانه بیرون نروم. بنشینم و فیلم و سریال ببینم و اصلا نفهمم مردم آن بیرون چطور روز را شب میکنند اما الان اجبار است این اجبار آدمها را چموش میکند. من خسته شدهام؛ سلامتی برگرد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 12:11

از پشت شیشه آیسییو به پدربزرگم نگاه میکردم. هنوز تنومند است، درد میکشد و دیگر متوجه چیزی نیست. تمام مدت حواسم به سایه سنگین مرگ بود و مانیتوری که عددهایش زیاد و کم میشود. دلم پیچ میخورد، عمهام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: يکشنبه 27 بهمن 1398 ساعت: 4:11

همه چیز از زمانی شروع میشود که بد و بیراه جای لبخندهای زورکی سر صبح را میگیرد. از این طرف خیابان به آن سمت خیابان؛ هر کدام از رانندهها پایشان را بیشتر از قبلی روی گاز فشار میدهند با نفرت نگاهشان مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 9:02

یک چیزهایی توی "خاک آشنا" کم است؛ انگار فیلم یک چیزی کم دارد. برای کسی که آخرین سری "جیمز باند" را به 5 قسمت تقسیم کند و هر کدام را توی یک هفته ببیند، به یک دفعه دیدن "خاک آشنا" کمی غیرمنتظره است.

"خاک آشنا"ی فرمانآرا به گفته خودش "همچون عکسی شده که چشمهای آن را درآوردهاند" و من این فیلم را دیدهام اما هنوز منتظرم ادامهای وجود باشد.

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

"صبح که پا میشم، دلم میخواد کسی باهام حرف نزنه. میخوام از خونه که میرم بیرون، کسی منتظرم نباشه برگردم. دل کسی واسم تنگ نشه. کسی منو نخواد...میخوام تنها باشم..."

قسمتی از دیالوگ فیلم کنعان

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

روی صندلی ولو میشود؛ همه مسیری که با اکراه توی سالن رفت و آمد میکرد، نگاهش میکردم. اصلا شبیه گذشته نیست. قبلا، شاید بیشتر از سه هفته قبل، چشمهایش برق میزد اما حالا روی صندلی کنار میزش ولو شده؛ میروم سمتش، حرفم نمیآید؛ بیحرکت نگاهم میکند؛ چشمهایش دیگر برق ندارد حتی مثل گذشته دیگر نمیخندد، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

آرمانها هم عوض میشه، ممکنه آدم حتی عوضی شه؛ کلی حرف و حدیث هست. هیچوقت 10 سال پیشم یادم نمیره؛ رو پلههای ساختمون تو بیرجند نشسته بودم و به الهه میگفتم: "آدما واسه چی ازدواج میکنن الهه؟ اصن تو واسه چی بچه میخوای؟ من 10 سال پیش یه خری بودم، الان اون خره بزرگ شده، شده نره خر؛ الان هم همونم منتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

میم: میتونی حدس بزنی زنم طلاهاشو فروخته چی خریده؟

من: پیانو

میم: از کجا فهمیدی؟

من: چون عاشق پیانو بود

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

خوشحالم که با دوستان همکاران خانمم علاوه بر مارک رژ لب، اسپری، شماره رنگ مو، رد و بدل کردن آدرس مزون و آرایشگاه و کافههای سجاد و فلسطین، در مورد نگاه به زندگی، خیانت، وفاداری، دروغ، وسواس، بهتر بودن، گروه، کتاب، اعضای شورای شهر و شهردار آینده، دبیر شورای عالی امنیت ملی، رفسنجانی و سید محمد خاتمی هم حرف میزنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:59 توسط خورشید |

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

تولد سید محمد خاتمی عزیز را با یک روز تاخیر به خودم تبریک میگویم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:11&nbsp توسط خورشید |

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

خواب گردوهای تلخ را دیده بودم، میگویم: "من خواب دیدهام، من دوباره ُ دوباره خواب دیدهام". حتی میتوانم شهر را آتش بزنم مثل موهای نقرهای پیرمرد. بیچاره پیرمرد کنارم مینشیند و از ماهی نوبت نهارش حرف میزند، میگوید بفرمایید. من به یاد گردوهای تلخام و طاق ضربی بازار یک شهر کوچک. میپرسد منتظری و آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

شجاعت روی کاغذ نوشتن را ندارم. چرا؟ ترسو شده ام. احساس مجرم بودن دارم. فکر میکنم یک چیزیم شده، اصلا آن آدم پریشان احوال فقط پریشان نیستم. مشخص است. گنده شده ام. اما صدای فین فین دماغم هنوز همان تکراری به من چسبیده قدیمی است. هنوز هم همان سرزنشگر خود؟ مشخص است. اما کمی مهربانتر، کمی مادرانه تر. دیروزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

باید مینوشتم

کجا قرار بود بعد از سیزده یا چهارده سال که آنهمه سرزنده بودم و جوان، کسی پیدا بشود و به من بگوید بدبخت! خودم هم باورم شد، آدمیزاد است اما اینقدر زود باور به بدبختی خود؟ آنهم منی که خوشبینی را در حق خودم و دیگران تمام میکردم

شاید چیزهایی دارد تغیر میکند

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:39

صفحه بندی