گفت و شنود قرنطینه
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 12:11
در 35 و اندی سالگی کجا ایستادهام؟ خوشحالم؟ راضیام؟ میخندم؟ بنظر راضی هستم، گاهی میخندم و آرامم.آرزوهای بزرگ ندارم؟ چرا. فکر میکردم ندارم اما بعد از علامت سوال فهمیدم که دارم آن هم آرزوهای قشنگی مثل سفر و سفر. قبلا با خودم میگفتم اگر یک عده را دوست ندارم یا حتی ازشان متنفرم لابد باید ناراحت باشم اما ...
زندگی
-
تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 4:11
از پشت شیشه آیسییو به پدربزرگم نگاه میکردم. هنوز تنومند است، درد میکشد و دیگر متوجه چیزی نیست. تمام مدت حواسم به سایه سنگین مرگ بود و مانیتوری که عددهایش زیاد و کم میشود. دلم پیچ میخورد، عمهام
سیتالوپرام هگزال
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 9:02
همه چیز از زمانی شروع میشود که بد و بیراه جای لبخندهای زورکی سر صبح را میگیرد. از این طرف خیابان به آن سمت خیابان؛ هر کدام از رانندهها پایشان را بیشتر از قبلی روی گاز فشار میدهند با نفرت نگاهشان م
"خاک آشنا"
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
یک چیزهایی توی "خاک آشنا" کم است؛ انگار فیلم یک چیزی کم دارد. برای کسی که آخرین سری "جیمز باند" را به 5 قسمت تقسیم کند و هر کدام را توی یک هفته ببیند، به یک دفعه دیدن "خاک آشنا" کمی غیرمنتظره است. "خاک آشنا"ی فرمانآرا به گفته خودش "همچون عکسی شده که چشمهای آن را درآوردهاند" و من این فیلم را دیدهام ا...
خاموشی
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
"صبح که پا میشم، دلم میخواد کسی باهام حرف نزنه. میخوام از خونه که میرم بیرون، کسی منتظرم نباشه برگردم. دل کسی واسم تنگ نشه. کسی منو نخواد...میخوام تنها باشم..." قسمتی از دیالوگ فیلم کنعان
ما هیچ، ما نگاه
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
روی صندلی ولو میشود؛ همه مسیری که با اکراه توی سالن رفت و آمد میکرد، نگاهش میکردم. اصلا شبیه گذشته نیست. قبلا، شاید بیشتر از سه هفته قبل، چشمهایش برق میزد اما حالا روی صندلی کنار میزش ولو شده؛ میروم سمتش، حرفم نمیآید؛ بیحرکت نگاهم میکند؛ چشمهایش دیگر برق ندارد حتی مثل گذشته دیگر نمیخندد،
خورشید
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
آرمانu200eها هم عوض میu200eشه، ممکنه آدم حتی عوضی شه؛ کلی حرف و حدیث هست. هیچوقت 10 سال پیشم یادم نمیره؛ رو پلهu200eهای ساختمون تو بیرجند نشسته بودم و به الهه میگفتم: "آدما واسه چی ازدواج میu200eکنن الهه؟ اصن تو واسه چی بچه میu200eخوای؟ من 10 سال پیش یه خری بودم، الان اون خره بزرگ شده، شده نره خر؛ ا...
آرزو
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
میم: میتونی حدس بزنی زنم طلاهاشو فروخته چی خریده؟من: پیانومیم: از کجا فهمیدی؟ من: چون عاشق پیانو بود
رژ لب
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
خوشحالم که با دوستان همکاران خانمم علاوه بر مارک رژ لب، اسپری، شماره رنگ مو، رد و بدل کردن آدرس مزون و آرایشگاه و کافههای سجاد و فلسطین، در مورد نگاه به زندگی، خیانت، وفاداری، دروغ، وسواس، بهتر بودن، گروه، کتاب، اعضای شورای شهر و شهردار آینده، دبیر شورای عالی امنیت ملی، رفسنجانی و سید محمد خاتمی هم ...
سید، تو یک روز از من کوچکتری!
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
تولد سید محمد خاتمی عزیز را با یک روز تاخیر به خودم تبریک میگویم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:11  توسط خورشید |
کوچه مهتاب
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
خواب گردوهای تلخ را دیده بودم، میگویم: "من خواب دیدهام، من دوباره ُ دوباره خواب دیدهام". حتی میتوانم شهر را آتش بزنم مثل موهای نقرهای پیرمرد. بیچاره پیرمرد کنارم مینشیند و از ماهی نوبت نهارش حرف میزند، میگوید بفرمایید. من به یاد گردوهای تلخام و طاق ضربی بازار یک شهر کوچک. میپرسد منتظری و آ
دوست دارم بی پروا باشم نقطه
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
شجاعت روی کاغذ نوشتن را ندارم. چرا؟ ترسو شده ام. احساس مجرم بودن دارم. فکر میکنم یک چیزیم شده، اصلا آن آدم پریشان احوال فقط پریشان نیستم. مشخص است. گنده شده ام. اما صدای فین فین دماغم هنوز همان تکراری به من چسبیده قدیمی است. هنوز هم همان سرزنشگر خود؟ مشخص است. اما کمی مهربانتر، کمی مادرانه تر. دیروز
خوشی و خوش بینی
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
باید مینوشتم کجا قرار بود بعد از سیزده یا چهارده سال که آنهمه سرزنده بودم و جوان، کسی پیدا بشود و به من بگوید بدبخت! خودم هم باورم شد، آدمیزاد است اما اینقدر زود باور به بدبختی خود؟ آنهم منی که خوشبینی را در حق خودم و دیگران تمام میکردمشاید چیزهایی دارد تغیر میکند